+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 14:58 توسط شهاب
|
مسافر تاکسی آهسته روی
شونهی راننده زد چون میخواست ازش یه
سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل
ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که
بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار
خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ
کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو
متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی
بین راننده و مسافر رد و بدل نشد…
سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که
راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی
مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار
نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"
مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من
نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو آنقدر
تو رو میترسونه" راننده جواب داد:
"واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین
روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی
دارم کار میکنم… آخه من 25 سال
رانندهی ماشین جنازه کش بودم…!"
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 9:14 توسط جواد
|
موضوع انشا: توافتهاي ايران و
خارج
پدرم هميشه ميگويد " اين خارجيها که الکي
خارجي نشدهاند، خيلي کارشان درست بوده که
توي خارج راهشان دادهاند" البته من هم
ميخواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم
را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج
خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي
چيزها راجب به خارج ميدانم.
تازه دايي دختر عمهي پسر همسايهمان در
آمريکا زندگي ميکند. براي همين هم پسر
همسايهمان آمريکا را مثل کف دستش ميشناسد.
او ميگويد "در خارج آدمهاي قوي کشور را
اداره ميکنند"
مثلن همين "آرنولد" که رعيس کاليفرنيا شده است.
ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره
زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با يک خانم...
البته آن قسمتهاي بيتربيتي فيلم را نديديم
اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد
اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي
گذارند مدير بشود.
خارجيها خيلي پر زور هستند و همهشان بادي
ميل دينگ کار ميکنند. همين برجهايي که
دارند نشان ميدهد که کارگرهايشان چقدر قوي
هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.
ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛
فقط برنامههاي علمي آن را نگاه ميکنيم.
تازه من کانالهاي ناجورش را قلف کردهام تا
والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند. اين
آمريکاييها بر خلاف ما آدمهاي خيلي
مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل ميکنند
و بوس ميکنند.. اما در فيلمهاي ايراني حتا
زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم
مينشينند که به فکر بنده همين کارها باعث
شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اينجا اصلن استعداد ما کفش نميشود و
نخبههاي علمي کشور مجبور ميشوند فرار
مغزها کنند. اما در خارج کفش ميشوند. مثلاً
اين "بيل گيتس" با اينکه اسم کوچکش نشان
ميدهد که از يک خانوادهي کارگري بوده اما
تا ميفهمند که نخبه است به او خيلي بودجه
ميدهند و او هم برق را اختراع ميکند.
پسر همسايهمان ميگويد اگر او آن موقع برق
را اختراع نکرده بود؛ شايد ما الان مجبور
بوديم شبها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم.
من شنيدهام در خارج دموکراسي است. ولي ما
نداريم. اگر اينجا هم دموکراسي ميشد چقدر
خوب ميشد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعيس جمهور
ميشد و "مهناز افشار " هم معاون اولش ميشد.
شايد "آميتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت
ميکرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب ميشد.
ولي سد افصوث و دريق که نميشود.
از نظر فرهنگي ما ايرانيها خيلي بيجمبه
هستيم. ما خيلي تمبل و تنپرور هستيم و حتي
هفتهاي يک روز را هم کلاً تعطيل کردهايم.
شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر
همسايهمان شنيدم که در خارج جمعهها تعطيل
نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار
شوم. اما حرفهاي پسر همسايهمان از بي بي سي
هم مهمتر است.
ما ايرانيها ضاتن آي کيون پاييني داريم.
مثلن پدرم هميشه به من ميگويد "تو به خر
گفتهاي زکي".
ولي خارجيها تيز هوشان هستند. پسر
همسايهمان ميگفت در آمريکا همه بلدند
انگليسي صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم
انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي
کلاس زبان ميروند و آخرش هم بلد نيستند يک
جملهي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي
تعسف دارد.
اين بود انشاي من.
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 20:58 توسط جواد
|